![]() |
![]() |
|
| کاش بودی و من حسرت نبودت رو نمیکشیدم .... ما به هم قولی دادیم که همیشه دلهامون پیش هم باشه |
|
می توانم بنشینم و تا آخر عمرم غصه بخورم... و هر روز به این همه لحظه هایی فکر کنم می توانست با "تو" بگذرد، اما بی "تو" می گذرد...؛
می توانم کمی کمتر جدی باشم... کمی کمتر دور و بر دلم بپلکم... اصلا به هیچ کدام از اتفاقاتی که هر روز پیش می آید و با بیرحمی هی به یاد من می آورد که تو نیستی.. که نباید باشی فکر نکنم.. و هی مدام غصه اش را نخورم...؛ می توانم خیال کنم تو هم یک آدم معمولی هستی مثل این همه آدم معمولی ِ خوب که دور و بر من هستند... انگار نه انگار که... ؛ می توانم اصلا به اینکه "چه میشد باشد"، و "چه دوست دارم باشد"، و "چه نباید باشد" کاری نداشته باشم.. اصلا انگار نه انگار که بعضی روزها این همه رنگین کمانی اند...؛ می توانم بی خیال همه چیز... بی خیال خودم... بی خیال دلم.. بی خیال "تو" ام بشوم، و بروم پی ِ سرنوشت و روزهای خالی بی تو....؛
و خیلی "می توانم" های خیالی دیگر...؛ اما عجیب است... خیلی عجیب.. من بین این همه "می توانم" درست چسبیده ام یقه اولی را گرفته ام... و خیال ول کردن و دل کندن هم ندارم انگار... ؛ |
|
تو به چه می اندیشی؟؟
تو به کوهی فکر میکنی
که قرار بود دستم را بگیری و از ان بالا برویم
من اینجا
پایین کوه زیر خر وار ها خاک خفته ام و برای تو بوسه میفرستم
نگو که میخواهی ام
تا دوباره عاشق شوم بگو که میخواهی ام تا سنگینی خاکستر این دوری رنجور را تاب بیاورم بگو که میخواهی ام بخاطر اشکهایم بخاطر قلبم بخاطر لمس تمام زیبایی های تنم. بگو که میخواهی ام تا در برابرت زانو بزنم و بگویم: خوش حالم که زنده ام و فرصت دارم تا برای تو بمیرم. |
|
برایت می نویسم
نمی دانم بخوانی نمی دانم کجایی نمی.......... دوست دارم یادت نره دوست دارم یادت نره یادت نره یه روزی تو توی اون خونه بودی یادت نره! مامان بزرگ دست نوازش می کشید به سرت یادت نره اگه یه روزی نبودم، یارت نبودم، کنارت نبودم یادت نره! می دونم یادت میره! مگه می شه کسی از اینجا بره، دیگه یادش بمونه، که از کجاها اومده ؟ دوست دارم یادت نره که کی بودی، کجا بودی، کِی به دنیا اومدی آره عزیزم
تقدیم به رها ((( کسی که در تنهایی من بووود و من در تنهایی هایش نبودم))) |
|
اگر می دانستی وقتی که نیستی حضورت چقدر همه جا را معطر و شیرین می کند... اگر می دانستی وقتی که نیستی چقدر بوی حضورت همه جا می پیچد... اگر می دانستی وقتی که نیستی چقدر حضورت بی ریا و بی پرده در برابر من است... اگر می دانستی وقتی که نیستی چقدر بی واسطه حضور داری... بی واسطه ی تنت...؛
اگر شیرینی نبودنت را دیده بودی، چشیده بودی... به نبودنت حسودی می کردی...؛ |
|
چیزی در من می گوید که باید بنویسم |
|
آه ای دنیا
. . . . . . . . خسته تر از اونم که بتونم تحملت کنم . . . . نه گریه مانده نه آهیییییییییییییی که نکشیدم
خسسسسسسسسسسسسسسسسسسته ام نا امیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییید شددددددددددددددددم آره اعتراف می کنم نا امیدم خدایا در اوج بی کسی صدایت می کنم به دادم برس |
|
به نام او
بعضی چیزها را فقط با عشق می شود تحمل کرد، نه با صبوری
....
....
|
|
روزهایی که گرمای آغوشت را داشتم
مدام می ترسیدم که نکند این نیز بگذرد و دیگر حتی نبینمت مدام می ترسیدم و سعی می کردم بر ترسم غلبه کنم حالا همه ی ترسهایم به حقیقت پیوستند تجربه ی تلخی است آن قدر تلخ که ساعت هاست چشمهایم سرخ اند و گونه هایم شور اما شاید زندگی همین است پشت سر گذاشتن تجربه ها یکی پس از دیگری و پی بردن به حماقت ها
می دانم وقتی بیایی امشب همه بودند به من بگو به من بگو |
|
من هنوز نفس ميکشم ...
هنوز راه ميرم ... هنوز ميتونم ببينم ... بشنوم ... دل مرده ام رو با خودم هر جا که ميرم به دوش ميکشم ... مرگ تدريجي روحم رو که ذره ذره تاريک و تاريک تر ميشه رو جلوي چشمام ميبينم ... ديگه جرقه ي سلولهاي مغزم نمي تونن فاصله ي بين سطرهاي خاليه کاغذ رو پر کن ... ديگه اشکي توي چشمم نمونده که سر قبر آرزوهاي مرده ام بريزم ... ديگه برام کبريتي نمونده که باهاش برگهاي خشک غمم رو به آتيش بکشم و با گرماي شعله اش دلمو گرم کنم ... مدتهاست که منتظر پايان اين کابوس و بيدار شدن از اين خواب لعنتيم ... کابوسي که سالهاست دارم ميبينم ... رويايي که بيدار شدن ازش به قيمت زندگي تموم ميشه ... من هنوز راه ميرم ... ميبينم ... ميشنوم ... نفس ميکشم ... ولي زنده نيستم ... خيلي وقته مرده ام ... خيلي وقته.... صبر کردن دردناک است. فراموش کردن دردناک است. ولي اينکه ندانيم بايد صبر کنيم يا فراموش نماييم از هردوي آنها درد ناک تر است. آری تنهایم .... خیلی غمگینم.... به امید شادی تو.:.:. به امید دیدن خنده های تو:..: خنده هایی که من رو به وجد می آوردن.... اشک هایم با خنده هایت خشک خشک می شد ..... تو بخند و من همه درد ها را تحمل خواهم کرد تو بخند عزیزم:::::::::::........................::::::::::::::: |
|
دردهای من
جامه نیستند تا ز تن در آورم چامه و چکامه نیستند تا به رشته ی سخن درآورم نعره نیستند تا ز نای جان بر آورم دردهای من نگفتنی دردهای من نهفتنی است دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست درد مردم زمانه است مردمی که چین پوستینشان مردمی که رنگ روی آستینشان مردمی که نامهایشان جلد کهنه ی شناسنامه هایشان درد می کند من ولی تمام استخوان بودنم لحظه های ساده ی سرودنم درد می کند انحنای روح من شانه های خسته ی غرور من تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است کتف گریه های بی بهانه ام بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است دردهای پوستی کجا؟ درد دوستی کجا؟ این سماجت عجیب پافشاری شگفت دردهاست دردهای آشنا دردهای بومی غریب دردهای خانگی دردهای کهنه ی لجوج اولین قلم حرف حرف درد را در دلم نوشته است دست سرنوشت خون درد را با گلم سرشته است پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟ درد رنگ و بوی غنچه ی دل است پس چگونه من رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟ دفتر مرا دست درد می زند ورق شعر تازه ی مرا درد گفته است درد هم شنفته است پس در این میانه من از چه حرف می زنم؟ درد، حرف نیست درد، نام دیگر من است من چگونه خویش را صدا کنم؟ |
|
در مدرسه ی تو آموختم که عشق سه چیز را دور هم جمع می کنه تو و من و
خواستن و سه چیز را دور می کند غم و نا امیدی و تلخی فراق و دوری به من آموختی حقیقت احساس را به من آموختی اینکه عشق صادق در دنیا حقیقی است و وجود دارد.... اینکه چگونه احساسم را بیان کنم.....چگونه به تو قول دفاداری و اخلاص بدهم و سر قولم بمانم..... ولی برای من درک کردن سخت بود ای آموزگار من تو خود هیچ از آنها نمی دانی ...........................................................................
سوال کردن سخت است... چرا از هم جدا شویم!! ..و سوال کردن سخت است...کجا همدیگر را ملاقات کنیم!! تو در جنوبی و من در شمال ... بین ما دریا هست و ساحلش... ولی ما عاشق بودیم بخدا عاشق بودیم ........و این بالاتر از تخیل است خیلی بالاتر از تخیل است.....ای کسی که زیباترین کلماتم متعلق به توست...و نزدیک تر از سکوتی... آه ... چقدر فاصله زیاد است.... بین احساس و صدایم... کسی نیست که سکوت مرگبار من را درهم شکند... و مرا راهنمایی کند.... دلم سیگار می خواهد
شنیدن صدای ما از آن طرف دنیا باشد.
در این هوا
|
|
ای قلم مرا ببخش ... زیرا من از زندگی خسته شده ام ...
مرا ببخش چون می خواهم به دوردست ها سفر کنم.... می خواهم به سرزمین های تاریکی سفر کنم... می خواهم تسلیم تنهایی و سختی شوم... می خواهم احساساتم را بسوزانم... می خواهم قلبم را پاره پاره کنم... و آن را از قفسه ی سینه ام بیرون بکشم... زیر پا له کنم... چون دیگر به آن قلب حساس و ظریف احتیاجی ندارم... قلبم بود مرا مجبور به اطاعت و فرمانبرداری کرد... می خواهم آزاد . آزاد زندگی کنم... آزاد از احساس... انسانی خالی از احساس.. نامریی.... می خواهم با خودم در سخت ترین تنهایی زندگی کنم..۰ می خواهم که غم مرا تا سر حد مرگ برساند... درد مرا به قتل برساند... می خواهم که سختی مرا مستعمره خود بسازد... می خواهم که نا امیدی در ذات من زندگی کند... من از دنیای بشر سفر خواهم کرد... می خواهم باقیمانده ی عمرم را در درد ها و غم ها بگذرانم من به انتظار کسی نخواهم نشست... و دلتنگ کسی نخواهم شد... من با خود زندگی خواهم کرد و برای خود... دیگر عشق ارکان مرا به لرزه در نخواهد آورد... در میان صفحه هایم زندگی خواهم کرد... غمم را خواهم نوشید... و راست گویی خود را خواهم خورد... و تنهایی خود را تنفس خواهم کرد... و کنار دردهایم زندگی خواهم کرد... نمی خواهم با بشر اختلاط کنم... در شهر خود تنها زندگی خواهم کرد.... . .. ... .... ..... .... ... .. . ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
|
|
لخت لخت ایستاده ام و در حال بلعیده شدنم، از زیر و رو. |
|
((((((مرا کسی نساخت خدا ساخت)))))
برای تو که نوشته هایت نوید مهربانیست صادقانه ترین سخن: در این نابسامان شهر بی لبخند تنها تویی که صدای مرا می شنوی.... تنها تویی که روح زنگار گرفته ام را صیقل داده ای.....تنها تویی که عطر باران نوشته هایت را به من بخشیدی تا کویر تنم سیراب گردد....
دریا از کنار من رقت بار سفر را بست تو دریایی بگذار در زلال ساکت و نجیب چشمانت پنهان شوم.... بیا که دستانت را آنقدر در دست بگیرم تا که بالهایمان خاک سر تا پا فسرده ی بی جان این نا کجا آباد را بدرود گویند و آسمان را در اوج بوسه زنیم.... بیا به خاطر بسپریم لحظه لحظه ی این روزها را که عطر بودنت معجزه کرده است....بیا از یاد ببریم این شهر را که قلب سیاه و مرده اش تنها برای دروغ و کینه و حسد می تپد....من در این هوای دم کرده ی مسموم به اعتبار نفسهای تو زنده ام..... دیدن چشمان معصوم توست که مرا آرام نگاه می دارد وگرنه گذر عمر در این شهر چون شمعی در باد مرا فسرده می کرد.... در کنار تو بودن چقدر خوب است........ سنگین ترین بار خستگی هایت را بر دوشم بگذار و بدان که دستهایت معجزه می کنند. تنها دستهای توست..... تنها چشمهای توست..... تنها حضور توست که مرا رویین تن کرده است..... دردهایت را بر دوشم بگذار چرا که رویین تنم به نفسهای تو. |
|
رفتم
با یه دنیا غم بدونت تو آرام نگاهم کردی آرام تر از همیشه هیچ حرفی نزدی . . . هیچ نگفتی . . نگفتی بمان . . خوشحال از رفتنم تو ماندی **************بی من ******************* لبخند بزن، غوغا کن، صدايت مرا به پرواز وا مي دارد. نگاهم کن، برق چشمان زيبايت نوازشم مي کند، من نيز روزي براي تو سرخ خواهم شد، من غرق خنده، گرم خواهم شد. وجودت را احساس مي کنم، تو را هميشه مي توان حس کرد. صداي پاهايت را مي شنوم که به من نزديک مي شوي و تو هميشه به من نزديک خواهي ماند. من گرم خواهم شد. من برايت خواهم ماند تا لبخندهايت را پاسخ گويم. من سبز خواهم شد تا تو شادابيت را هميشه لمس کني، من سرخ خواهم شد. تو را از شوق لبريز خواهم کرد. وقتي که صدايت مي کنم و تو در دل پاسخ مي گويي، جان دوباره مي گيرم، وقتي که صدايم مي کني شوق ديدار، زبان از من برمي گيرد و من سرخ مي شوم. از من سخن مگو، با من سخن بگو، با من از من سخن بگو. بگو که صداي تپش هاي اين قلب سرخ را هميشه مي شناسي. بگو که هميشه خواهي ماند، بگو که سرخيم را ستايش مي کني، من سرخ خواهم شد. من از نيم نگاه سوزاننده ي تو زير برق آفتاب، از تمامي گرميت در سردي زمستان، سرخ خواهم شد. لحظه ي جدايي را نمي شناسم، خداحافظي را معنا نخواهم کرد، سيب سرخي به تو خواهم داد و دانه ي اناري. دانه ي انارم به تو جان خواهد داد و سيب سرخم به تو محبت. سيب سرخ، سرخ خواهد ماند و من سرخ خواهم شد. من سيلي عشق تو را چشيده ام و درد محبتت را کشيده ام. شکل آن را نمي دانم، تنها مي دانم که آن نيز سرخ است و روزي که اين رگ هاي خون در وجودم فوران کنند، من سرخ خواهم شد، و من از هميشه تا هميشه سرخ خواهم ماند. تا ابد برايت عاشقانه سرخ باقي خواهم ماند
|
|
نمیدانم نرو ای جان جانان مرو بی تو بیقرارم مرو تو را به حرمت روز جمعه نرو من تمامم دیگر آرامشم رفته می دانستم سکوت مرگبار قبل از طوفانه می دانستم مسافر من به کجا این چنین شتابان در حرکتی به سمت کدامین مقصد غیر از خانه ی من کجا ای که از گوهر جانم گران تری من هم خواهم آمد.... همسفرت باشم....هم صحبتت باشم... تنها نباشی...احساس بی کسی نکنی یارت باشم تا از تاریکی نترسی.. پیمانی که با من داری، یادت رفته "هر جا باشم با تو خواهم بود"
من را هم همسفر خود کن......من هم خواهم آمد.! تا در مقابل مشکلاتت بجنگم، مبادا آسیبی به تو برسد، مبادا بادی سرد بر تو بوزد، و تو از سوز سرمای آن بیمار شوی ، من تو را گرم نگه خواهم داشت، نه.! چرا نه؟ من کجا بروم....اجازه بده با تو همسفر شم فرشته ی من نه؟؟؟؟ سکوت کنم..................... چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟سکوت کنم.......... کسی کمکم کند نگذارد که او تنها برود خدایا تو توانایی.!؟ نه..........تو تنها بی من نمی روی....به کجا میروی؟ خانه ی تو اینجاست. در میان استخوانهای قفسه ی سینه ام در حال تپش است تو خود گفتی خانه ات آنجاست ....تو خود گفتی در را بگشا... که من خانه ام را پیدا کردم.....بیا نازنینم خانه ات خالی شده بی تو تاریک بی روح مثل خانه ی ارواح است گلم اگر بروی از تپش می افتد .بی تونفس نیست....بی تو خواستن معنا ندارد..... ای عزیزترین به قصد کدامین کوی بار سفر بسته ای لحظه ای صبر کن برگرد و نگاهی به این جسم بی روح من بنداز روحم را به کجا میبری.. آن را خدا در جسم خاکی من دمیده،،،، نه.... نازنینم نرو نرو نرو. ... .. .. .
هنوز هم صدایت در گوشم بیداد می کند .... هنوز هم تصویر چشمانت مقابل چشمانم تکرار می شود... بعضی وقتها احساس میکنم در کنارمی ، دستانت را گرفته ام و بر گونه مهربانت بوسه میزنم... گاه احساس می کنم در کنارم قدم میزنی و من نیز برایت ترانه عاشقانه میخوانم... هنوز هم چهره مهربانت در مقابلم است ، و خاطره های با تو بودن در ذهنم تکرار می شود بعضی وقتها گرمی آن دستان مهربانت را احساس میکنم ، اما وقتی میبینم که همه یک خواب و رویا است دستانم سرد سرد می شوند و قطره های اشک سوزان تر از همیشه از چشمانم میریزند... هر چه میخواهم خاطره های با تو بودن را از یاد ببرم نمی توانم ، هر چه میخواهم عشقت را از دل بیرون کنم نمی توانم.... نمی توانم فراموشت کنم ، ای تو که مرا به خاک سپرده ای ! گاه به یادم می آید آن لحظه که با تو می خندیدم و لحظه های زندگی ام شیرینترین لحظه ها بود اما اینک در غم تنهایی نشسته ام و اشک میریزم و لحظه هایم تلخ ترین لحظه هاست هنوز هم عاشقم ، هنوز دوستت دارم و فراموشت نکرده ام! نوشته بودم که فراموشت میکنم ، اما نگفته بودم که فراموش شده ای ! تویی که روزی روزگاری عشقم، لحظه لحظه های زندگی ام بودی چگونه می توانم فراموشت کنم؟ هنوز هم دلم با تو است ، اگر تو نیستی ، یاد و خاطرات با تو بودن هر روز برایم تکرار می شود و غم از دست دادنت دلم را بیشتر می سوازند.... آری حالا که رفتی ، لحظه ای برگرد و خاطرات با هم بودنمان را نیز با خود ببر که یاد آنها دلم را بدجور می سوزاند! و هذا لك انت وحدك انت تعرفني لا...... حطمت كل شي مازال يؤلمني مازال الجرح عميق مازال ينزف الدماء كفاني اناديك من سماء الى سماء
|
|
از نا کجا ها
در پایان بهار
در انتظار تابستان بودیم
که بیاید آن روز
روز
تولد
ما شدن
یکهو
من
شدم
و رسید
پاییز ناغافل رسید!
و درختهای حیاط دارند لخت و خالی میشوند! اسمهایشان دیگر مهم نیست... مهم "خواب" است... باید خودم را آماده کنم
خواب زمستانی! تاکید آسمان بر "ابری" بودن... و تسلیم شگفت انگیز خاک چه حوصله ای دارد این خزان! بعد از اینهمه بد و بیراه شنیدن... دقیق و وقت شناس! انگار از روی تقویم می آید! به عکس بهار که همیشه زود و دیر می رسد... سربه هوا و گیج! پاییز اما: مینشیند بر تمام باورهای روزنه دار و با دقت شروع میکند به چیدن! و دق دلی اش را سر سبزینه ها خالی میکند! ..."واژه خانه" ام تهیست! انگار کلماتم را "پیشخور"کرده ام یا همه حروف از ذهنم گریخته اند تنها میشود گفت:پایان! در تراکم عصیان ایستاده ام و چشم دوخته ام بر افقی مجازی و مدام "فال حافظ"میگیرم! که چه میشود و چه کنم؟... تابستان ته کشیده... و به زودی مثل ته سیگاری زیر پای زمان له خواهد شد! در فضای مبهم اکنونم تصویریست: از یک"من" به دار آویخته! یک "من"محکوم مایوس! رنج میکشد پایم از پیمودن و چشمم از دیدن و گوشم از شنیدن و زبانم از... گویا خود را در پای خویش قربانی میکنم انگار که جلادی شده ام برای خود "گوسفندم" چرا هنوز صدای قلبم را میشنوم؟ تا حالا باید همه چیز تمام شده باشد! اتاق شرجی بدی دارد بوی نا با دود آمیخته! من کیستم؟ بگذار ببينم تو برايم چه باقي گذاشته اي؟! بگذار ببينم ردپاهاي تو روي كدام تكه از قلبم باقي نمانده تا از آن سخن بگويم... اصلا بگذار به دنبال واژه هايي بگردم كه ياد تو را برايم بميرانند... واژه هايي كه از تو نگويند... واژه هايي كه ياد تو را بميرانند... اما من دیگه قدرت ادامه دادن ندارم.
انگشتام خسته شدن...ذهنم دیگه کشش نداره.خیلی خسته م .خدا میدونه که حس میکنم تا آخر دنیا تنهام...گاهی فکر میکنم به" آرزو"... چه کلمه خیالی و بعیدی ! دلم میخواد....هیچی!دلم هیچی نمیخواد! امشب به یه مرد تنها که مجله شو زیر بغلش لوله کرده بود و داشت بیخیال به ساندویچش گاز میزد و از امتداد خیابون عبور میکرد حسودیم شد . دم ظهرم دلم میخواست جای اون خروس گنده سفیده بودم که فکر میکنه من فرشته برکت و روزی ام !آخ اگه بدونی چه لذتی از خوردن پنیر میبره!من که دیگه نمیتونم از خوردن چیزی لذت ببرم! به خدا قاطی کردم.از همه چیز میترسم.... شاید دلم میخواد مطمئن باشم که دیگه ترسی وجود نداره...دیگه چیزی و کسی رو از دست نمیدم! دیگه کسی اذیتم نمیکنه ؛بهم گیر نمیده؛زیرابمو نمیزنه! دیگه اتفاقی نمی افته که دلم بلرزه ! به همین سادگی...چرا در و دیوار میفهمن و عکس العمل نشون میدن و اون هیچ... چقد دلم میخواد کسی ازم حمایت کنه...همیشه مجبور نباشم به زور و گدایی ...یا به سکوت و بیپناهی... انگار دارم درد دل میکنم ! یه دوست پریروز به من گفت :خوشبخت! برای ما...برای ما
بی کس ها" برای ما که از سرزمینهای دور آمده ایم... ...خیلی دور! و آنقدر سرد که باورت نمیشود... و آنقدر برفی که به خواب ندیده ای... همه چیز فرق میکند! حتی نوع "آبی" آسمان... *
|
|
این را برای تو مینویسم که صدای مرا شنیدی ولی . . . نمی دانم تورا در کدامین خطها باید جستجو کنم نمی دانم بیا معنای زنده بودن من ، با تو بودن است نزدیک ، دور سیر ، گرسنه رها ، اسیر دلتنگ ، شاد آن لحظه ای که بی تو سر آید مرا مباد ! مفهوم مرگ من در راه سرفرازی تو ، در کنار تو مفهوم زندگی است معنای عشق نیز در سرنوشت من با تو ، همیشه با تو ، برای تو زیستن
ساکت مشین این جسم عزیز مرا که بی روح کردی تکان بده من او را می خواهم یارم باش. تا بتوانم همچنان دوستت باشم...به تو قولی دادم به یاد داری گفتم تا همیشه اگر من را صد بار دیگر اینچنین و بدتر بشکنی مهم نیست چون می دانم هنوز باز برمیگردی به کجاها می روی تنها..... تو را من به کدامین بردهفروش فروخته ام که او تو را برده ی خود کرده نمی توانم او نمی داند ....او تو را نمی شناسد.... تو فرشته ی منی ..... تو ما خواسته های منی...... تو به کجا ها می روی.... من اينجا مانده ام نمی توانم تاب و توان این را ندارم که ببینم اینکه توسط آن آدم برده فروش عذاب ببینی ............... توفقط روز و شب ضجه بکشی.....و من هر روز بینم لرزش دستانت که آرامش و خانه ی پناه من است اینچنین بلرزد نمی خواهم دستهایت را که گرمای آنها تا آخرین سلول مغزم را به آتش می کشد اینگونه بلرزد نازنین من به من بگو. با من حرفی بزن خودت را راحت کن از من نترس من نزدیکترینت بودم وهستم تو خود گفتی نازنینم چگونه می توانم این استرس را در تو ببینم و چیزی نگویم ترس جان مرا می خورد هر لحظه و هر دم بیا تا پروازمان را آغاز کنیم بیا بیا جانان
گاهی دیدن سم می شود.
گاهی شنیدن سم می شود. گاهی خواندن سم می شود. خیلی اوقات نباید دید، شنید و خواند. نباید مسموم شد. پس زنده باد سکوت!؟ عزیزم بیا تا نبینم......وبه تو قول می دهم که ...........سکوت میکنم تا به خاک سپردن آخرین خاکسترهای آرزوهای برباد رفته ام آبرومند باشد.....گریه میکنم با شکوه.....مثل اقیانوس.....بلند و استوار مثل اورست..... او نمی شنود و نمی داند که ماه خوشبختی همه بی ستاره هاست....... یک سئوال کوچک می ماند برای پرسیدن از کسی که بی پاسخ ترین سئوال فکر آشفته من است: چه کار کرد این دل سادم که از چشم تو افتادم؟؟؟؟ به کجا می روی .... به کجا می روی ... صبر کن صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو . |