ای امید ناامیدی های من
سایه ای بود و پناهی بود و نیست
هستی ام را تکیه گاهی بود و نیست
سخت دلتنگم کسی چون من مباد
سوگ حتی قسمت دشمن مباد
گفتنش تلخ است و دیدن تلخ تر
(هست )ناگه (نیست )گردد از نظر
باورم شد این من ناباورم
روی دوش خویش او را می برم
می برم او را که آورده مرا
- پاس ایامی که پرورده مرا
- پاس ایامی که پرورده مرا
از حساب خویش بیرونش کنم
تقديم به پدرم ، من عاشقت هستم
منو ببخش
با خود گفتم: كدامين زانوان است كه مي تواند مأمن سر بي پناهي من باشد؟ ندا آمد: پدر
با خود زمزمه كردم: كدامين ستون است كه مي تواند پناه شانه هاي خسته من باشد؟ كسي فرياد كشيد: پدر
تا خدا فرياد كشيدم: دستهايم بي رمق است، قدرتي مي خواهم تا دوباره توانم را باز يابم. ندا آمد: پدر.
پدر، جاري ترين كلمه وجود هستي و سيال ترين حضور عالم. بي آنكه بخواهي مي بخشد و بي آنكه بخواني اش مي آيد. من بوسه بر وسعت روح پدرم مي نشانم كه اجازه داد تا دلم اوج بگيرد و پرواز كند. خورشيد را به چشم هايش پيشكش مي كنم كه زيباترين قاب ها را درنگاه من آفريد تا هر آنچه را كه مي خواهم ببينم، زيبا ببينم و دست هايش را در آغوش مي گيرم كه بذر اميد را دردلم كاشت، خود آبش داد، علف هاي هرزش را هرس كرد و آن را پرورش داد، بي آنكه حرفي بگويد. حالا در دل من درخت تنومند اميد شاخه هايش را در وجودم گسترانده است و او را مي بينم كه شاهد رشد من همپاي اميد است. چقدر شاد مرا مي نگرد، انگار كه آئينه روزگار جواني اش را در وجودم مي بيند. حاضرم تمام روزهاي سبز زندگي را به گره اي از اخم او بفروشم، اما باز مرا بنگرد و همپاي خويش تا افق هاي دور ببرد، پاي سفرم باشد. حاضرم تمام لحظه هاي سرخ حياتم را به كلامي از او بفروشم تا او مرا باز در آغوش بگيرد و من از هرم گرماي وجودش بسوزم و چه لذتي دارد اين سوختن.
مرد دنياي خسته من، پدر، سايه سار لحظه هاي هجوم دلتنگي ها و دردها...
چه روزها كه هوس شبگردي در كوچه باران داشتم، او را كه مي نگريستم انگار خورشيد در سرزمين ابري دلم دوباره طلوع مي كرد. چه روزها كه آنقدر خسته بودم و زخم خورده، او را كه مي نگريستم، مرهمي مي شد براي تمام دردهايم و چه روزها كه با او بودن برايم زماني نبود. چقدر زندگي با گل ها زيباست. امروز فرصتي است تا تمام حرف هايي را كه روزگاري مي خواستم به او بگويم و وجودم را پر از حيا و خجالت مي پوشاند، بگويم. پدر مي داني چقدر عاشقت هستم كه زندگي بي حضور تو، دنيايي بي معناست. مي داني لحظه هاي بي كلام تو قرن هاي سياهي است كه گذراندنش تنم را مي فرسايد. ثانيه هاي نگاه تو، ساعت ها عشق را درمن جاري مي كند و محبت را در وجودم مي نشاند. دلم مي خواهد دست هايم را به اندازه وجودت باز كنم و تمام تو را در آغوش بگيرم و حرف هاي سال هاي ناگفته ام را برايت بگويم و فرياد برآورم: من عاشق تو هستم، پدر.
ولی مطمینم دیر اومدم
میدونم از اون بالا به من نگاه میکنی
امیدوارم الآن داری بهم افتخار میکنی
و در آخر:
پدر
پدر هر روز مشغول کار بود،
میکوشید تا به هر زحمتی مخارج زندگی را تهیه کند،
می کوشید تا غذایی برای خوردن و کفشی برای پوشیدن آماده سازد.
پدر هر شب مرا به اطاقم میبرد، رختخوابم را مرتب میکرد و پس از آنکه دعایم را میخواندم، پیشانیم را می بوسید.
در تمام این سالها، سالهایی از اندوه و اشک هم بود که در تمام آنها ما در کنار هم استوار بودیم.
زمانه ناسازگار بود و پدر شکست ناپذیر، و در تمام این دوران مادر را در کنار خود داشت.
بزرگ شدن در کنار آنها آسان بود، زمان به سرعت میگذشت و سالها پرواز کنان دور میشدند.
آنها سالخورده شدند و من نیز و حالا میفهمیدم که مادر رنجور است - و از بیماری ناراحتی می کشد - و این واقعیتی بود که پدر در اعماق وجود خود آنرا میدانست و مادر هم همینطور.
زمانی که مادر رفت، پدر درهم شکست و گریست و تنها توانست بگوید : " چرا او؟ خدایا مرا ببر!"
پدر هر روز آنجا مینشست و در صندلی خود به خواب میرفت،
او هرگز به اتاق مشترکشان نرفت، زیرا او دیگر آنجا نبود.
روزی پدر گفت : "فرزندم، از آنچه در تو میبینم شادمانم، به جهان قدم بگذار و زندگی خود را بساز، نگران من مباش که به تنهایی خو گرفته ام."
او می گفت که در جهان کارهای بسیاری برای انجام دادن و چیزهای بسیاری برای دیدن وجود دارند،
چشمانش هنگام خداحافظی با من پر از غم بود.
اما حالا، هر زمان که کودکانم را می بوسم، سخنان پدر در گوشم طنین انداز میشوند که میگفت :
"کودکان در سرتا سر وجود تو زندگی میکنند، بگذار بزرگ شوند، آنها هم روزی تو را ترک میکنند."
من تمام کلمات پدر را به خاطر دارم، فرزندانم را میبوسم و آرزو میکنم که آنها هم مرا این چنین به یاد بیاورند.
آه چقدر آرزو دارم که آنها روزی مرا این چنین به خاطر آورند.
مواظب خودت باش بابا ناصر








