X
تبلیغات
آسوده دلان را غم شوریده سران نیست

آسوده دلان را غم شوریده سران نیست

کاش بودی و من حسرت نبودت رو نمیکشیدم .... ما به هم قولی دادیم که همیشه دلهامون پیش هم باشه

ای امید ناامیدی های من

برای تو می نویسم که اولین نطق من بودی

 

سایه ای بود و پناهی بود و نیست

هستی ام را تکیه گاهی بود و نیست

سخت دلتنگم کسی چون من مباد

سوگ حتی قسمت دشمن مباد

گفتنش تلخ است و دیدن تلخ تر

(هست )ناگه (نیست )گردد از نظر

باورم شد این من ناباورم

روی دوش خویش او را می برم

می برم او را که آورده مرا

- پاس ایامی که پرورده مرا

- پاس ایامی که پرورده مرا

از حساب خویش بیرونش کنم

 

 

 



تقديم به پدرم ، من عاشقت هستم


منو ببخش


    با خود گفتم: كدامين زانوان است كه مي تواند مأمن سر بي پناهي من باشد؟ ندا آمد: پدر
    با خود زمزمه كردم: كدامين ستون است كه مي تواند پناه شانه هاي خسته من باشد؟ كسي فرياد كشيد: پدر
    تا خدا فرياد كشيدم: دستهايم بي رمق است، قدرتي مي خواهم تا دوباره توانم را باز يابم. ندا آمد: پدر.
    پدر، جاري ترين كلمه وجود هستي و سيال ترين حضور عالم. بي آنكه بخواهي مي بخشد و بي آنكه بخواني اش مي آيد. من بوسه بر وسعت روح پدرم مي نشانم كه اجازه داد تا دلم اوج بگيرد و پرواز كند. خورشيد را به چشم هايش پيشكش مي كنم كه زيباترين قاب ها را درنگاه من آفريد تا هر آنچه را كه مي خواهم ببينم، زيبا ببينم و دست هايش را در آغوش مي گيرم كه بذر اميد را دردلم كاشت، خود آبش داد، علف هاي هرزش را هرس كرد و آن را پرورش داد، بي آنكه حرفي بگويد. حالا در دل من درخت تنومند اميد شاخه هايش را در وجودم گسترانده است و او را مي بينم كه شاهد رشد من همپاي اميد است. چقدر شاد مرا مي نگرد، انگار كه آئينه روزگار جواني اش را در وجودم مي بيند. حاضرم تمام روزهاي سبز زندگي را به گره اي از اخم او بفروشم، اما باز مرا بنگرد و همپاي خويش تا افق هاي دور ببرد، پاي سفرم باشد. حاضرم تمام لحظه هاي سرخ حياتم را به كلامي از او بفروشم تا او مرا باز در آغوش بگيرد و من از هرم گرماي وجودش بسوزم و چه لذتي دارد اين سوختن.
    مرد دنياي خسته من، پدر، سايه سار لحظه هاي هجوم دلتنگي ها و دردها...
    چه روزها كه هوس شبگردي در كوچه باران داشتم، او را كه مي نگريستم انگار خورشيد در سرزمين ابري دلم دوباره طلوع مي كرد. چه روزها كه آنقدر خسته بودم و زخم خورده، او را كه مي نگريستم، مرهمي مي شد براي تمام دردهايم و چه روزها كه با او بودن برايم زماني نبود. چقدر زندگي با گل ها زيباست. امروز فرصتي است تا تمام حرف هايي را كه روزگاري مي خواستم به او بگويم و وجودم را پر از حيا و خجالت مي پوشاند، بگويم. پدر مي داني چقدر عاشقت هستم كه زندگي بي حضور تو، دنيايي بي معناست. مي داني لحظه هاي بي كلام تو قرن هاي سياهي است كه گذراندنش تنم را مي فرسايد. ثانيه هاي نگاه تو، ساعت ها عشق را درمن جاري مي كند و محبت را در وجودم مي نشاند. دلم مي خواهد دست هايم را به اندازه وجودت باز كنم و تمام تو را در آغوش بگيرم و حرف هاي سال هاي ناگفته ام را برايت بگويم و فرياد برآورم: من عاشق تو هستم، پدر.
    
    
ولی مطمینم دیر اومدم

 

میدونم از اون بالا به من نگاه میکنی

 

امیدوارم الآن داری بهم افتخار میکنی

 

و در آخر: 

پدر
پدر هر روز مشغول کار بود،
میکوشید تا به هر زحمتی مخارج زندگی را تهیه کند،
می کوشید تا غذایی برای خوردن و کفشی برای پوشیدن آماده سازد.

پدر هر شب مرا به اطاقم میبرد، رختخوابم را مرتب میکرد و پس از آنکه دعایم را میخواندم، پیشانیم را می بوسید.

در تمام این سالها، سالهایی از اندوه و اشک هم بود که در تمام آنها ما در کنار هم استوار بودیم.

زمانه ناسازگار بود و پدر شکست ناپذیر، و در تمام این دوران مادر را در کنار خود داشت.

بزرگ شدن در کنار آنها آسان بود، زمان به سرعت میگذشت و سالها پرواز کنان دور میشدند.

آنها سالخورده شدند و من نیز و حالا میفهمیدم که مادر رنجور است - و از بیماری ناراحتی می کشد - و این واقعیتی بود که پدر در اعماق وجود خود آنرا میدانست و مادر هم همینطور.

زمانی که مادر رفت، پدر درهم شکست و گریست و تنها توانست بگوید : " چرا او؟ خدایا مرا ببر!"

پدر هر روز آنجا مینشست و در صندلی خود به خواب میرفت،
او هرگز به اتاق مشترکشان نرفت، زیرا او دیگر آنجا نبود.

روزی پدر گفت : "فرزندم، از آنچه در تو میبینم شادمانم، به جهان قدم بگذار و زندگی خود را بساز، نگران من مباش که به تنهایی خو گرفته ام."

او می گفت که در جهان کارهای بسیاری برای انجام دادن و چیزهای بسیاری برای دیدن وجود دارند،
چشمانش هنگام خداحافظی با من پر از غم بود.

اما حالا، هر زمان که کودکانم را می بوسم، سخنان پدر در گوشم طنین انداز میشوند که میگفت :
"کودکان در سرتا سر وجود تو زندگی میکنند، بگذار بزرگ شوند، آنها هم روزی تو را ترک میکنند."

من تمام کلمات پدر را به خاطر دارم، فرزندانم را میبوسم و آرزو میکنم که آنها هم مرا این چنین به یاد بیاورند.

آه چقدر آرزو دارم که آنها روزی مرا این چنین به خاطر آورند.
 


مواظب خودت باش بابا ناصر

 

+ نوشته شده در  11 Apr 2010ساعت 11:4 PM  توسط MONINI  | 

سلام

سلام

سلام به همه دوستان خودم

دوستان و همسفرای گلم.

بابت غیبت طولانی مدت منو ببخشین.دیروز رفتم سروقت وبلاگا باد سرد و بی روحی از وبلاگا به صورتم خورد خیلیها حذف کرده بودن و خیلی ها مث خودم رهاش کرده بودن.تو این مدت خیلی اذیت میشدم که نمی تونم بیام اما دسترسی نداشتن به نت یکی از عوامی نیومدنم بود وتغییر کردن شرایط زندگی عامل بعدی.دلم برا همه بچه ها تنگ شده بود.البته با بعضی هاشون در ارتباط بودم.

اینجا یه چیزه اما این یه چیز خیلی چیزا رو بهم داد.خیلی چیزی رو بهم یاد داد.و دوستانی پیدا کردم که هر کدومشون دریچه ای جدید به روی زندگی برای من بودن و هستن.

 

به امید دیدار

+ نوشته شده در  17 Dec 2009ساعت 8:45 PM  توسط MONINI  | 

پایین جنچتا کلمه به عبری و عربی

خواهش میکنم جوستان ع.ی.م نشر بشه تا این صهیونیستها بترسن و برن زیر ماشین هاشون پنهون بشن

 

יהוד יהוד אתם זוכרים חיבר צפא מוחמד התחיל לחזור"

خيبر خيبر يا يهود جيش محمد بدا يعود



ציוני לא תישן היום באימון כללנו חמס"

ياصهيونى لن تنام اليوم كلنا حماس




(הבעלות שלנו תהגיע לכם איפא אתם(בני סלאח אל-דין

ردنا سياتيكم حيث انتم "ابناء صلاح الدين


אשר נהלך על גפותכם בקרב

سنمشى على اشلائكم قريبا




"אנחנו הצהרים אותם "את ובניך מטר שלנו

تحذير انت وابناؤك هدف لنا




כלנו אלמונטים

كلنا فدائيون





העיף מפני הארץהזה לא ארצך

ارحل فهذه ليست ارضك




אתם לא תפני חמס אבל אתם תפני כל המוסלמיםانتم لا تواجهون حماس بل تواجهون كل المسلمين





"נחלוץ עזה ברוחנו ןבדמימנו"חכנו

سنفدى غزه بالروح والدم فانتظرونا






על ידי הפעולות אשרהתנחלים ולא מקום לכם על ארצנו

على ايدى المقاومه ستهزمون ولا بقاء لكم على ارضنا

+ نوشته شده در  5 Jan 2009ساعت 12:24 PM  توسط MONINI  | 

 

پشت این پنجره ها منم و بغض دیدنت

              عمریه می سوزه تنم تو حسرت ندیدنت

قد همه پنجره ها دلم می خواد داد بزنم

               بگم فقط مال منی اسم تو فریاد بزنم

رو تنه این پنجره ها اشک غم من می شینه

          سهم من از بودنه تو چشمای خیس و غمگینه

می گذرن این ثانیه ها روزای تکراری میان

   چشام با گریه باز میگن تنها فقط تو رو می خوان

تو غربت پنجره ها می شینم تا لحظه مرگ

           آسمون از غم چشام می باره بارون و تگرگ

تا همیشه همدم من سکوت این پنجره ها ست

    کاش می دونستی که دلم تنها فقط تو رو می خواست

+ نوشته شده در  30 Dec 2008ساعت 12:31 PM  توسط MONINI  | 

سر به هوا

با ابرها همسفر شدن

از بالا دیدن دنیائی را

که میپرستیم ما

دنیائی که

شده همه چیز ما....

اراده و فکر ما

از اوست ..

و ما بازم بی اختیار...

گاهی بد نیست سر به هوا بودن

بالا را دیدن

دنیایی را سواء از دنیائی

که ساخته ایم ما..

و بسازیم دنیائی جدید..

با فکر و اندیشه جدید...

+ نوشته شده در  19 Oct 2008ساعت 7:18 PM  توسط MONINI  | 

طبیعت ما

طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی مشخص می شود


که به چیزی با ظاهر بدون جذابیت پاسخ مثبت بدهید ...

+ نوشته شده در  19 Oct 2008ساعت 7:15 PM  توسط MONINI  | 

نمی خواهم بمیرم

نمی خواهم بمیرم٬ با که باید گفت ... ؟

         کجا باید صدا سر داد ؟

            زیر کدامین آسمان ؟                            

روی کدامین کوه ؟                      

که در ذرات هستی ره برد توفان این اندوه ...

که از افلاک عالم بگذرد پزواک این فریاد ...

کجا یاید صدا سر داد ... ؟             

اگر زشت و اگر زیبا

اگر دون و اگر والا

من این دنیای فاتی را

هزاران بار از دنیای باقی دوست تر دارم ...

 

جهان بیمار و رنجور است

          دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست٬

اگر دردی ز جانش برندارم٬ ناجوانمردی ست

 

نمی خواهم بمیرم تا محبت را به انسان ها بیاموزم

بمانم تا عدالت را برافرازم٬ بیفروزم

به پیش پای فردا های بهتر گل بر افشانم   

چه فردایی ... چه دنیایی ... !           

جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است .

نمی خواهم برم٬ ای خدا !

ای آسمان !                          

ای شب !                                       

نمی خواهم

نمی خواهم

نمی خواهم

مگر زور است ... ؟

+ نوشته شده در  5 Oct 2008ساعت 6:41 PM  توسط MONINI  | 

سالها گذشت

نوشتن بهانه ی قشنگی برای گفتن خیلی

 چیزا......دلتنگیات...غصه هات...دوستت دارم

 دست هات...وحتیخوشحالی هات...وتو می تونی همه ی اینارو با یه

ر کسی که دلت می خواد قسمت کنی ......

 

آتش دوری تو مزرعه ی جانم سوخت

قلب من گریه کنان دست به دامانم دوخت

اشک هم حلقه زنان چشم به دستانم دوخت

""""خدای عزيزم""""""

خدای عزيزتر از جانم

به من نگاه كن

نگاهت را ~~~دوست دارم~~~

فریاد نزن ای عاشق


من صدایت را درون قلب خود می شنوم


درد را در چهره ی عاشق تو با ذهن خود می نگرم


فریاد نزن ای عاشق فریاد نزن


بی سبب نیست چنین فریادم

 

 بی گناه در دام عشق افتادم


چه درستو چه غلط


زندگی هم خودم هم تورو بر باد دادم


بی گناه در دام عشق افتادم


اگر احساسمو میفهمیدی


قلبتو دوباره می بخشیدی


لحظه ی پایان این دیدار را روز اغاز دگر می دیدی


اگه بیهوده نمی ترسیدم


عشقو اون جوری که هست میدیدم


شاید این لحظه غمگین وداع قلبمو دوباره می بخشیدم


کاش از این عشق نمی ترسیدم


ما سزاواریم اگر گریانیم


این چنین خسته و سرگردانیم


ما که دانسته به دام افتادیم


چرا از عاشقی رو گردانیم


وقتی پیمان دلو میبستیم


گفته بودیم فقط عاشق هستیم


ولی با عشق نگفتیم هرگز


از دو ایل نا برابر هستیم


از دو ایل نا برابر هستیم


نه گناه کاریم نه بی تقصیریم


منو تو بازیچه تقدیریم


هر دو در بیراهه ی بی رحم عشق


با دل و احساس خود درگیریم


بیشتر از همیشه دوست دارم


گر چه از عاشقی و عاشق شدن بیزارم


زیر اوار فرو ریخته ی عشق


از دلم چیزی نمونده که به تو بسپارم


تو که همدردی مرا یاری بده


به منه عاشق امیدواری بده


اگر عشق با ما سر یاری نداشت


تو به من قول وفا داری بده


تو به من قول وفا داری بده

+ نوشته شده در  28 Aug 2008ساعت 10:54 AM  توسط MONINI  | 

چرا چشمانهم هنوز بارانیست؟
+ نوشته شده در  15 Aug 2008ساعت 10:43 PM  توسط MONINI  | 

زدم به سیم آخر

می توانم بنشینم و تا آخر عمرم غصه بخورم... و هر روز به این همه لحظه هایی فکر کنم می توانست با "تو" بگذرد، اما بی "تو" می گذرد...؛

می توانم کمی کمتر جدی باشم... کمی کمتر دور و بر دلم بپلکم... اصلا به هیچ کدام از اتفاقاتی که هر روز پیش می آید و با بیرحمی هی به یاد من می آورد که تو نیستی.. که نباید باشی فکر نکنم.. و هی مدام غصه اش را نخورم...؛

می توانم خیال کنم تو هم یک آدم معمولی هستی مثل این همه آدم معمولی ِ خوب که دور و بر من هستند... انگار نه انگار که... ؛


می توانم اصلا به اینکه "چه میشد باشد"، و "چه دوست دارم باشد"، و "چه نباید باشد" کاری
نداشته باشم.. اصلا انگار نه انگار که بعضی روزها این همه رنگین کمانی اند...؛

می توانم بی خیال همه چیز... بی خیال خودم... بی خیال دلم.. بی خیال "تو" ام بشوم، و بروم پی ِ سرنوشت و روزهای خالی بی
تو....؛

و خیلی "می توانم" های خیالی دیگر...؛

اما عجیب است... خیلی عجیب.. من بین این همه "می توانم" درست چسبیده ام یقه اولی را گرفته ام... و خیال ول کردن و دل کندن هم ندارم انگار... ؛
+ نوشته شده در  28 May 2008ساعت 8:23 PM  توسط MONINI  | 

دوباره عشق

تو به چه می اندیشی؟؟
 
 
تو به کوهی فکر میکنی
 
که قرار بود دستم را بگیری و از ان بالا برویم
 
 
من اینجا
 
 
 
 پایین کوه زیر خر وار ها خاک خفته ام و برای تو بوسه میفرستم
 
نگو که میخواهی ام

تا دوباره عاشق شوم

بگو که میخواهی ام

تا سنگینی خاکستر این دوری رنجور را

تاب بیاورم

بگو که میخواهی ام

بخاطر اشکهایم

بخاطر قلبم

بخاطر لمس تمام زیبایی های تنم.

بگو که میخواهی ام

تا در برابرت زانو بزنم و بگویم:

خوش حالم که زنده ام و فرصت دارم

تا

برای تو

بمیرم.

 
+ نوشته شده در  23 May 2008ساعت 11:19 PM  توسط MONINI  | 

به ديدارت آمدم نبودی

برایت می نویسم

 

نمی دانم بخوانی

نمی دانم کجایی

نمی..........

دوست دارم یادت نره
که از کجاها اومدی
کی بودی، کجا بودی، کِی به دنیا اومدی

دوست دارم یادت نره
خونه کاهگلیت کجاست!!
آدرس اون خونه اجدادی و آبادیت کجاست

یادت نره

یه روزی تو توی اون خونه بودی
همدم گلخونه بودی
گلها رو بو می کردی ،موهاتو شونه می کردی

یادت نره!

مامان بزرگ دست نوازش می کشید به سرت
بابات یه عالم نقل و نبات می ریخت سرت

یادت نره

اگه یه روزی نبودم، یارت نبودم، کنارت نبودم
همیشه یادت باشه که از کجاها اومدی!!

یادت نره!
مادر مهربونتو،.....یارتو،.....غمخوارتو،
یادت نره اون خونه کاهگلیت کجاست
می دونم یادت می ره!!
ولی باز می خوام بگم
یادت نره وقتی که از اینجا می ری
کی بودی، کجا بودی، کِی به دنیا اومدی

می دونم یادت میره!

مگه می شه کسی از اینجا بره، دیگه یادش بمونه، که از کجاها اومده ؟
ولی باز می خوام بگم
شاید این حرفای من
یه روزی یادت بیاد
توی خلوت دلت

دوست دارم یادت نره که کی بودی، کجا بودی، کِی به دنیا اومدی
دوست دارم یادت نره، خونه کاهگلیت کجاست!
آدرس اون خونه اجدادی و آبادیت کجاست.

آره عزیزم
می خوام بگم یادت نره؛ پدرتو، مادرتو، یارای مهربونتو
یادت باشه وقتی از اینجا رفتی
تو چمدون دلت اینها رو جا گذاری کن
هر یه چند وقت یه بار اونهارو گرت گیری بکن
اگه روزی نبودم..،کنارت نبودم،یارت نبودم،
شاید این یادت بیاد :
کی بودی، کجا بودی، کِی به دنیا اومدی!!

 

تقدیم به رها ((( کسی که در تنهایی من بووود و من در تنهایی هایش نبودم)))

+ نوشته شده در  15 Mar 2008ساعت 7:22 PM  توسط MONINI  | 

اگر می دانستی وقتی که نیستی حضورت چقدر همه جا را معطر و شیرین می کند... اگر می دانستی وقتی که نیستی چقدر بوی حضورت همه جا می پیچد... اگر می دانستی وقتی که نیستی چقدر حضورت بی ریا و بی پرده در برابر من است... اگر می دانستی وقتی که نیستی چقدر بی واسطه حضور داری... بی واسطه ی تنت...؛

اگر شیرینی نبودنت را دیده بودی، چشیده بودی... به نبودنت حسودی می کردی...؛
+ نوشته شده در  19 Jan 2008ساعت 6:12 PM  توسط MONINI  | 

چیزی در من می گوید که باید بنویسم
باید خطهای زیادی را سیاه کنم
ولی نمی دانم چگونه
چیزی در درونم فریاد می زند
من نیاز به مقدار زیادی امنیت خالص دارم
عدم تعین همه وجودم را قاچ قاچ کرده.
با هر خراشی دچار خونریزی می شوم.
تمام روز را گوشه اتاقم می نشینم و منتظر دست نوازشگر تو می مانم که زخم هایم را بهتر از هر کسی می شناسی
و خوب می دانم که نوازش زخم ها مریضت می کند.
ولی نمی دانم چرا تمام مسیرها به نو ختم می شوند.
نمی دانم غلیان احساساتم را به عادت ماهیانه ام نسبت دهم یا چیز دیگر
من از آینده ی بزرگ سرشار از موفقیتم می ترسم.
از همه دانشگاه های بزرگ دنیا هم می ترسم.
دیگر حتی نمی دانم من به طرف آنها می روم یا آنها به سمت من می آیند.
غول های پر توقع غیر قابل پیش بینی!
چشمانت را که نگاه می کنم همه چیز خیلی ساده می شود.
همه موفقیت های دنیا بی معنی می شوند!
ولی اینطوری که نمی شود زندگی کرد، تو فردا باید به سر کارت بروی
من هم مقاله ی جدیدی پیدا کنم و ترجمه کنم .
ما باید کارهای مهمی انجام بدهیم!!
من هم باید فرعی های زندگیم را از تو جدا کنم
فاصله هم یکی از واقعیت های تلخ زندگی است
که هر چه بیشتر سعی می کنیم مرزهایش را بشکنیم
بیشتر خودش را به ما تحمیل می کند.
مثل همین چیزی که کتاب منتخبم در 3 ماه اخیر گفته
نوازش آدم ها رو به هم نزدیک میکنه؟ نه، آدم ها رو از هم جدا میکنه. نوازش کلافه می کنه، اعصاب خرد کنه. فاصله ای بین کف دست و پوست وجود می آد. در پس هر نوازشی دردی هست، درد این که نمیشه واقعا به هم رسید. نوازش سوء تفاهمیه بین تنهایی که می خواد بهش نزدیک شن.. اما فایده ای نداره. هر چه بیشتر به هیجان می آید بیشتر دور میشید. آدم فکر میکنه داره تن کسی رو نوازش میکنه در حالی که داره سر زخمو باز میکنه.

 

 

+ نوشته شده در  24 Dec 2007ساعت 2:46 PM  توسط MONINI  | 

آه ای دنیا

.

.

.

.

.

.

.

.

خسته تر از اونم که بتونم تحملت کنم

.

.

.

.

نه گریه مانده

نه آهیییییییییییییی

که نکشیدم

 

خسسسسسسسسسسسسسسسسسسته ام

نا امیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییید شددددددددددددددددم

آره اعتراف می کنم

نا امیدم

خدایا

در اوج بی کسی صدایت می کنم به دادم برس

+ نوشته شده در  13 Dec 2007ساعت 8:57 PM  توسط MONINI  | 

به نام او
بعضی چیزها را فقط با عشق می شود تحمل کرد، نه با صبوری
....
....

+ نوشته شده در  2 Dec 2007ساعت 5:34 PM  توسط MONINI  | 

خسته ام، از این بازی زمانه خسته ام

روزهایی که گرمای آغوشت را داشتم
مدام می ترسیدم
که نکند این نیز بگذرد و دیگر حتی نبینمت
مدام می ترسیدم و سعی می کردم بر ترسم غلبه کنم
حالا
همه ی ترسهایم به حقیقت پیوستند
تجربه ی تلخی است
آن قدر تلخ که ساعت هاست چشمهایم سرخ اند و
گونه هایم شور
اما شاید
زندگی همین است
پشت سر گذاشتن تجربه ها یکی پس از دیگری
و پی بردن به حماقت ها

 

 

می دانم وقتی بیایی
انکار می کنی نبودن هایت را
اما من، نبودن هایت را حس می کنم
با این بغضی که گلویم را سخت فشرده
و بی خبری هایم
و تویی که نیستی

امشب همه بودند
ولی چه فایده که من تو را می خواستم
و تو بی آنکه نیم نگاهی بیاندازی از دستانم می لغزی و می روی

به من بگو
گناه من چه بود که اینگونه با تو گره خوردم و
اینگونه می شکنم و
هیچ وقت التیام نمی یابم

به من بگو
به کدامین گناه ِ نکرده
منتظرت نشسته ام
و از درون فرو می ریزم

+ نوشته شده در  26 Nov 2007ساعت 2:31 PM  توسط MONINI  | 

من هنوز نفس ميکشم ...


هنوز راه ميرم ...


هنوز ميتونم ببينم ...


بشنوم ...


دل مرده ام رو با خودم هر جا که ميرم به دوش ميکشم ...


مرگ تدريجي روحم رو که ذره ذره تاريک و تاريک تر ميشه رو جلوي چشمام ميبينم ...


ديگه جرقه ي سلولهاي مغزم نمي تونن فاصله ي بين سطرهاي خاليه کاغذ رو پر کن ...


ديگه اشکي توي چشمم نمونده که سر قبر آرزوهاي مرده ام بريزم ...


ديگه برام کبريتي نمونده که باهاش برگهاي خشک غمم رو به آتيش بکشم


و با گرماي شعله اش دلمو گرم کنم ...


مدتهاست که منتظر پايان اين کابوس و بيدار شدن از اين خواب لعنتيم ...


کابوسي که سالهاست دارم ميبينم ...


رويايي که بيدار شدن ازش به قيمت زندگي تموم ميشه ...


من هنوز راه ميرم ...


ميبينم ...


ميشنوم ...


نفس ميکشم ...


ولي زنده نيستم ...


خيلي وقته مرده ام ...


خيلي وقته....


صبر کردن دردناک است.

فراموش کردن دردناک است.

ولي اينکه ندانيم بايد صبر کنيم يا فراموش نماييم از هردوي آنها درد ناک تر است.

آری تنهایم ....

خیلی غمگینم....

به امید شادی تو.:.:.

به امید دیدن خنده های تو:..:

خنده هایی که من رو به وجد می آوردن....

اشک هایم با خنده هایت خشک خشک می شد .....

تو بخند و من همه درد ها را تحمل خواهم کرد تو بخند عزیزم:::::::::::........................:::::::::::::::

+ نوشته شده در  25 Nov 2007ساعت 4:43 PM  توسط MONINI  | 

درد های من

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم

چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم


دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند


من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند


انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است


دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است

دست سرنوشت
خون درد را

با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

 

+ نوشته شده در  17 Nov 2007ساعت 9:40 AM  توسط MONINI  | 

آموزگار

در مدرسه ی تو آموختم که عشق سه چیز را دور هم جمع می کنه تو و من و

 خواستن و سه چیز را دور می کند غم و نا امیدی و تلخی فراق و دوری

به من آموختی حقیقت احساس را

به من آموختی اینکه عشق صادق در دنیا حقیقی است و وجود دارد.... اینکه چگونه

 احساسم را بیان کنم.....چگونه به تو قول دفاداری و اخلاص بدهم و سر قولم

بمانم.....

 

ولی

                             برای من درک کردن سخت بود ای آموزگار من

تو خود هیچ از آنها نمی دانی

...........................................................................

 

سوال کردن سخت است...

چرا از هم جدا شویم!!

..و سوال کردن سخت است...کجا همدیگر را ملاقات کنیم!!

تو در جنوبی و من در شمال ... بین ما دریا هست و ساحلش...

ولی ما عاشق بودیم بخدا عاشق بودیم ........و این بالاتر از تخیل است خیلی بالاتر از

 تخیل است.....ای کسی که زیباترین کلماتم متعلق به توست...و نزدیک تر از

سکوتی... آه ... چقدر فاصله زیاد است.... بین احساس و صدایم...

کسی نیست که سکوت مرگبار من را درهم شکند...

و مرا راهنمایی کند....

دلم سیگار می خواهد


دلم می خواهد همه ی سنگینی روی دلم را دود کنم.


هیچ چیز دود نمی شود.


فقط در ذهن من اتفاق می افتد.


همه چیز در همین ذهن لعنتی است.


ایمان به هر پدیده ای، آن را عینی می کند.


و من روزی هزار بار با خودم کلنجار میروم


که دتس د وی ایت ایز


فکر می کنم یکی از جالب ترین خصوصیات زندگی همین غیر قابل یش بینی بودنش است.


با این حال نطفه ای در دلم شروع به رشد کرده که هر روز بزرگتر می شود.


نوعی ترس از آینده ای مبهم که نمی دانم به کجا می رسد.


تصمیم می گیرم که قدم های محکمی بردارم.


دانشگاه های بزرگ مثل هیولاهایی شده اند که باید به دهانشان راهی پیدا کنم


جایی که هیچ کدام از دوستانم نیستند،


جایی که وقتی به خانه برگردی همه چیز آماده در اختیارت نیست.


جایی که تو هزاران کیلومتر با آن فاصله داری و در هوایش نفس نمی کشی.


از ناراحتی مچاله می شوم وقتی پدر و مادرم را تنها تصور می کنم در حالیکه بزرگترین انگیزه شان

 

شنیدن صدای ما از آن طرف دنیا باشد.


هزار و یک نگرانی دلم را میلرزاند و بعد از خودم خنده ام می گیرد.


زندگی 2 سال پیشم را با امروز مقایسه می کنم و به نگرانی های آن روزها میخندم.


همه ی این ها را می دانم ولی ته دلم خالیست.


احساس میکنم همه چیز در دنیا لق شده،


در این روزهایی که سرم مرتب گیج میرود و هر لحظه ممکن است با سر به زمین بخورم،


انگار دستم را به هر چیزی تکیه دهم فرو می ریزد.


انقدر میترسم.


انقدر مچاله می شوم در خودم.


انقدر گریه می کنم


تا بزرگ شوم.


تا آنقدر محکم شوم که به هیچ چیز نخواهم تکیه کنم.

 

در این هوا


در تاریک روشن روز


که ابرها دنیا را بنفش می کنند


هزار بار بیشتر دلم دستانت را می خواهد.

 

این انصاف نیست


که تو وارد زندگی من می شوی


و آنقدر آن را جلا می دهی


که معنی همه چیز دگرگون شود


و بعد ناگهان ناپدید شوی


از همه دورتر شوی


آنقدر دور که از دیگران سراغت را بگیرم.


من چه ساده لوحانه باور کرده بودم که یکی شده ایم.


و باز فراموش کردم که اگر روزی منافعمان جدا شود امکان دارد گرمای دستانت را از من دریغ کنی.


هیچ باور نمی کردم


که تحمل ریختن این همه اشک هایم را داشته باشی


که ذره ذره آب شدنم را تماشا کنی و سرزنشم کنی!


بله عزیزم، من میفهمم!


آزادی می خواهی، فضا می خواهی


بعد از این همه سال تعهد دلت می خواهد بدون عذاب وجدان همه حس های پسرانه ات را تخلیه کنی.


کسی نباشد که برای کارهایت از تو توضیح بخواهد.


حتی من احساساتی کله خر هم این را می فهمم


ولی تو نمی فهمی


نمی فهمی چیزی که داشتیم چقدر بزرگتر از این هاست.


نمی فهمی که بعضی از لحظه هایمان به اندازه کل وجودمان ارزش داشتند.


و من هر چه خودم را به در و دیوار بزنم تو نمیبینی.


تو نمی خواهی و من می مانم با توی جدیدی که هر چه سعی می کنم در سرم نمی رود.


آنقدر از تو میترسم که زانوهایم را تمام روز جمع می کنم و گلوله می شوم.


و تو نمی فهمی!

 

+ نوشته شده در  10 Nov 2007ساعت 5:50 PM  توسط MONINI  | 

 

نوشتن سلاح من برای مواقعی است که لبریز می شوم
و این دلیلی است برای شبیه بودن سوژه های پست هایم
این بار، ایتس ابات یو!
و من حتی نمی دانم از کجا شروع کنم
در قالب هر جمله ای که می ریزمت، جا نمی شوی
نمیدانم مشکل من است یا کلمات،
که هر خطی که می نویسم اندازه ی یک آهنگ دیمین رایس طول می کشد
آخ! من آنقدر دیوانه ام! آنقدر افراطی که اگر تصویر خودت را در ذهن من ببینی خنده ات می گیرد.
مسئله اینجاست که اکستریم ها قابل بیان نیستند
و من چه بیهوده تلاش می کنم.
من چیز دیگری در دنیا نمی خواهم
غیر از بازوهای تو
که بینشان حتی پیچیده ترین سوالات فلسفی جوابشان یک کلمه است.
میبینید؟ من از دست رفته ام!

تبدیل شده ام به حجمی تو خالی.
مثل یک حباب شاید.
درونم چیزی نمانده
همه اش را گریه و دود کردم.
احساساتم نیز به سطح پوستم هجوم آورده اند
آنقدر عریان که با کوچکترین ضربه ای دچار التهاب می شوند.
او رفت و من حتی دیگر آنقدر قدرت ندارم که نبودش را معنی کنم.
دستانم بوی نوستالژی می دهند و سیگار.
صداها بلندتر از همیشه اند، خیلی بلند تر از آنچه می توان شنید.
و تمام خواسته های مدفون دخترانه ام که در جریان به اصطلاح مدرن شدنم دفن شده بود هم خورده و رو آمده.
مدام دستان گرم می خواهم و آغوش های قدیمی.

 

+ نوشته شده در  7 Nov 2007ساعت 12:1 PM  توسط MONINI  | 

أعذرني ياقلمي

ای قلم مرا ببخش ... زیرا من از زندگی خسته شده ام ...

مرا ببخش چون می خواهم به دوردست ها سفر کنم....

می خواهم به سرزمین های تاریکی سفر کنم...

می خواهم تسلیم تنهایی و سختی شوم...

می خواهم احساساتم را بسوزانم...

می خواهم قلبم را پاره پاره کنم...

و آن را از قفسه ی سینه ام بیرون بکشم...

زیر پا له کنم...

چون دیگر به آن قلب حساس و ظریف احتیاجی ندارم...

قلبم بود مرا مجبور به اطاعت و فرمانبرداری کرد...

می خواهم آزاد . آزاد زندگی کنم...

آزاد از احساس...

انسانی خالی از احساس.. نامریی....

می خواهم با خودم در سخت ترین تنهایی زندگی کنم..۰

می خواهم که غم مرا تا سر حد مرگ برساند...

درد مرا به قتل برساند...

می خواهم که سختی مرا مستعمره خود بسازد...

می خواهم که نا امیدی در ذات من زندگی کند...

من از دنیای بشر سفر خواهم کرد...

می خواهم باقیمانده ی  عمرم را در درد ها و غم ها بگذرانم

من به انتظار کسی نخواهم نشست...

و دلتنگ کسی نخواهم شد...

من با خود زندگی خواهم کرد و برای خود...

دیگر عشق ارکان مرا به لرزه در نخواهد آورد...

در میان صفحه هایم زندگی خواهم کرد...

غمم را خواهم نوشید...

و راست گویی خود را خواهم خورد...

و تنهایی خود را تنفس خواهم کرد...

و کنار دردهایم زندگی خواهم کرد...

نمی خواهم با بشر اختلاط کنم...

در شهر خود تنها زندگی خواهم کرد....

.

..

...

....

.....

....

...

..

.

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

 

+ نوشته شده در  6 Nov 2007ساعت 9:29 AM  توسط MONINI  | 

لخت لخت ایستاده ام و در حال بلعیده شدنم، از زیر و رو.
کورم
تحلیل رفته ام
من نمیبینم
هیچ افقی روشنی نمیبینم
دلم هیچ چیز نمیخواهد
حتی تو حالم را به هم میزنی اعتیاد من
تو و خودآزاری و سکون مغرورانه ات.
امروز
از بین عشق و نفرت؛ نفرت برگزیده است.
این تصمیم من نبود
من نخواسته ام
اینها را نخواسته ام
باری به دوشم نیست
انتخابی نکرده ام

دلم هیچ چیز نمیخواهد
هیچ.

+ نوشته شده در  4 Nov 2007ساعت 10:56 AM  توسط MONINI  | 

 

((((((مرا کسی نساخت خدا ساخت)))))

                           نه انگونه که کسی می خواست


که .......

                                                               من کسی نداشتم او بود که مرا ساخت آنچنان که خودش خواست



                                       وقتی خواستند کار دل را در سینه ام آغاز کنند

 

کسی نبود تا از خزانه دلهای خوب بهترین را برگزیند

تنها بودم

چون اکنون

برای تو که نوشته هایت نوید مهربانیست

صادقانه ترین سخن:

در این نابسامان شهر بی لبخند تنها تویی که صدای مرا می شنوی.... تنها تویی که روح زنگار گرفته ام را صیقل داده ای.....تنها تویی که عطر باران نوشته هایت را به من بخشیدی تا کویر تنم سیراب گردد....

 

دریا از کنار من رقت

بار سفر را بست

تو دریایی

بگذار در زلال ساکت و نجیب چشمانت پنهان شوم.... بیا که دستانت را آنقدر در دست بگیرم تا که بالهایمان خاک سر تا پا فسرده ی بی جان این نا کجا آباد را بدرود گویند و آسمان را در اوج بوسه زنیم.... بیا به خاطر بسپریم لحظه لحظه ی این روزها را که عطر بودنت معجزه کرده است....بیا از یاد ببریم این شهر را که قلب سیاه و مرده اش تنها برای دروغ و کینه و حسد می تپد....من در این هوای دم کرده ی مسموم به اعتبار نفسهای تو زنده ام..... دیدن چشمان معصوم توست که مرا آرام نگاه می دارد وگرنه گذر عمر در این شهر چون شمعی در باد مرا فسرده می کرد....

در کنار تو بودن چقدر خوب است........ سنگین ترین بار خستگی هایت را بر دوشم بگذار و بدان که دستهایت معجزه می کنند.

تنها دستهای توست..... تنها چشمهای توست..... تنها حضور توست که مرا رویین تن کرده است..... دردهایت را بر دوشم بگذار چرا که رویین تنم به نفسهای تو.

+ نوشته شده در  31 Oct 2007ساعت 1:7 PM  توسط MONINI  | 

انتهینا

رفتم

                             با یه دنیا غم

                    بدونت

تو آرام نگاهم کردی

                       آرام تر از همیشه

هیچ حرفی نزدی

.

.

.

هیچ نگفتی

.

.

نگفتی بمان

.

.

                                خوشحال از رفتنم

تو ماندی

**************بی من *******************

لبخند بزن، غوغا کن، صدايت مرا به پرواز وا مي دارد. نگاهم کن، برق چشمان زيبايت نوازشم مي کند، من نيز روزي براي تو سرخ خواهم شد، من غرق خنده، گرم خواهم شد.

 

وجودت را احساس مي کنم، تو را هميشه مي توان حس کرد.

 

صداي پاهايت را مي شنوم که به من نزديک مي شوي و تو هميشه به من نزديک خواهي ماند.

 

من گرم خواهم شد. من برايت خواهم ماند تا لبخندهايت را پاسخ گويم.

 

من سبز خواهم شد تا تو شادابيت را هميشه لمس کني، من سرخ خواهم شد.

 

تو را از شوق لبريز خواهم کرد. وقتي که صدايت مي کنم و تو در دل پاسخ مي گويي، جان دوباره مي گيرم، وقتي که صدايم مي کني شوق ديدار، زبان از من برمي گيرد و من سرخ مي شوم.

 

از من سخن مگو، با من سخن بگو، با من از من سخن بگو.

 

بگو که صداي تپش هاي اين قلب سرخ را هميشه مي شناسي. بگو که هميشه خواهي ماند، بگو که سرخيم را ستايش مي کني، من سرخ خواهم شد.

 

من از نيم نگاه سوزاننده ي تو زير برق آفتاب، از تمامي گرميت در سردي زمستان، سرخ خواهم شد.

 

لحظه ي جدايي را نمي شناسم، خداحافظي را معنا نخواهم کرد، سيب سرخي به تو خواهم داد و دانه ي اناري.

 

دانه ي انارم به تو جان خواهد داد و سيب سرخم به تو محبت.

 

سيب سرخ، سرخ خواهد ماند و من سرخ خواهم شد.

 

من سيلي عشق تو را چشيده ام و درد محبتت را کشيده ام.

 

شکل آن را نمي دانم، تنها مي دانم که آن نيز سرخ است و روزي که اين رگ هاي خون در وجودم فوران کنند، من سرخ خواهم شد، و من از هميشه تا هميشه سرخ خواهم ماند.

 

تا ابد برايت عاشقانه سرخ باقي خواهم ماند

 

+ نوشته شده در  28 Oct 2007ساعت 3:59 PM  توسط MONINI  | 

وعداخلص لک للممات

نمیدانم

نرو ای جان جانان

مرو بی تو بیقرارم

مرو

                                  تو را به حرمت

                                                   روز

جمعه

                                             نرو

من

تمامم

دیگر آرامشم رفته

می دانستم سکوت مرگبار قبل از طوفانه

می دانستم

مسافر من به کجا این چنین شتابان در حرکتی

به سمت کدامین مقصد غیر از خانه ی من

کجا ای که از گوهر جانم گران تری

من هم خواهم آمد.... همسفرت باشم....هم صحبتت باشم... تنها نباشی...احساس بی کسی نکنی

 یارت باشم تا از تاریکی نترسی..

پیمانی که با من داری، یادت رفته

"هر جا باشم با تو خواهم بود"

من را هم همسفر خود کن......من هم خواهم آمد.! تا در مقابل مشکلاتت بجنگم، مبادا آسیبی به تو

 برسد، مبادا بادی سرد بر تو بوزد، و تو از سوز سرمای آن بیمار شوی ، من تو را گرم نگه خواهم داشت،

نه.!

چرا نه؟

من کجا بروم....اجازه بده با تو همسفر شم 

فرشته ی من

نه؟؟؟؟

سکوت کنم.....................

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟سکوت کنم..........

کسی کمکم کند

نگذارد که او تنها برود

خدایا تو توانایی.!؟

 نه..........تو تنها بی من نمی روی....به کجا میروی؟

خانه ی تو اینجاست.

در میان استخوانهای قفسه ی سینه ام در حال تپش است

تو خود گفتی خانه ات آنجاست ....تو خود گفتی در را بگشا... که من خانه ام را پیدا کردم.....بیا نازنینم

 خانه ات خالی شده بی تو

تاریک         

                                                                                    بی روح

                                 مثل خانه ی  ارواح است

            گلم

                          اگر بروی از تپش می افتد .بی تونفس نیست....بی تو خواستن معنا ندارد.....

ای عزیزترین

به قصد کدامین کوی بار سفر بسته ای

لحظه ای صبر کن

برگرد و نگاهی به این جسم بی روح من بنداز

روحم را به کجا میبری.. آن را خدا در جسم خاکی من دمیده،،،،

نه....

نازنینم نرو

نرو

نرو.

...

..

..

 

هنوز هم صدایت در گوشم بیداد می کند ....

هنوز هم تصویر چشمانت مقابل چشمانم تکرار می شود...

بعضی وقتها احساس میکنم در کنارمی ، دستانت را گرفته ام و بر گونه مهربانت بوسه

میزنم...

گاه احساس می کنم در کنارم قدم میزنی و من نیز برایت ترانه عاشقانه میخوانم...

هنوز هم چهره مهربانت در مقابلم است ، و خاطره های با تو بودن در ذهنم تکرار

 می شود

بعضی وقتها گرمی آن دستان مهربانت را احساس میکنم ، اما وقتی میبینم که همه یک

 خواب و رویا است دستانم سرد سرد می شوند و قطره های اشک سوزان تر از همیشه از چشمانم

 میریزند...

هر چه میخواهم خاطره های با تو بودن را از یاد ببرم نمی توانم ، هر چه میخواهم

عشقت را از دل بیرون کنم نمی توانم....

نمی توانم فراموشت کنم ، ای تو که مرا به خاک سپرده ای !

گاه به یادم می آید  آن لحظه که با تو می خندیدم و لحظه های زندگی ام شیرینترین

 لحظه ها بود اما اینک در غم تنهایی نشسته ام و اشک میریزم و لحظه هایم تلخ ترین

لحظه هاست

هنوز هم عاشقم ، هنوز دوستت دارم و فراموشت نکرده ام!

نوشته بودم که فراموشت میکنم ، اما نگفته بودم که فراموش شده ای !

تویی که روزی روزگاری عشقم، لحظه لحظه های زندگی ام بودی چگونه می توانم

فراموشت کنم؟

هنوز هم دلم با تو است ، اگر تو نیستی ، یاد و خاطرات با تو  بودن هر روز برایم تکرار

می شود و غم از دست دادنت دلم را بیشتر می سوازند....

آری حالا که رفتی ، لحظه ای برگرد و خاطرات با هم بودنمان را نیز با خود ببر که یاد آنها

دلم را بدجور می سوزاند!

و هذا لك انت وحدك انت تعرفني لا......

حطمت كل شي مازال يؤلمني مازال الجرح عميق مازال ينزف الدماء كفاني اناديك من سماء الى سماء
فاني اعلم ان كبريائي سيمنعني من ضمك الى صدري سيمنعني من احتضانك والبوح لك بكل شيء
ياحلم حياتي خيانتك لي لن تغتفر لن تغتفر لن تغتفر لا ادري ما الذي اريده منك لااعلم مالذي اطلبه منك
فقط اسمعني انت
لم تعود سوى حبيبي فقط يا رجل لا تشفق علي فقد اصبح قلبي من حجر تتكسر الصخور به ياسيدي

 

+ نوشته شده در  24 Oct 2007ساعت 7:35 PM  توسط MONINI  | 

نگران نباش............. من هستم

از نا کجا ها
 
در پایان بهار
در انتظار تابستان بودیم
 
                                                                         که بیاید آن روز
                                                              روز
                                           تولد
                             ما شدن
 
                                                                                                       یکهو
                                                                          من
شدم
 
 
 و رسید
 
 
پاییز ناغافل رسید!

و درختهای حیاط

دارند لخت و خالی میشوند!

اسمهایشان دیگر مهم نیست...

مهم "خواب" است...

باید خودم را آماده کنم

                                                                          

خواب زمستانی!

تاکید آسمان بر "ابری" بودن...

و تسلیم شگفت انگیز خاک

چه حوصله ای دارد این خزان!

بعد از اینهمه بد و بیراه شنیدن...

دقیق و وقت شناس!

انگار از روی تقویم می آید!

به عکس بهار که همیشه زود و دیر می رسد...

سربه هوا و گیج!

پاییز اما:

مینشیند بر تمام باورهای روزنه دار

و با دقت شروع میکند به چیدن!

 و دق دلی اش را سر سبزینه ها خالی میکند!

..."واژه خانه" ام تهیست!

انگار کلماتم را "پیشخور"کرده ام

یا همه حروف از ذهنم گریخته اند

تنها میشود گفت:پایان!

 در تراکم عصیان ایستاده ام

و چشم دوخته ام بر افقی مجازی

و مدام "فال حافظ"میگیرم!

که چه میشود و چه کنم؟...

تابستان ته کشیده...

و به زودی مثل ته سیگاری زیر پای زمان

له خواهد شد!

در فضای مبهم اکنونم

تصویریست:

از یک"من" به دار آویخته!

یک "من"محکوم مایوس!

رنج میکشد پایم از پیمودن

و چشمم از دیدن

و گوشم از شنیدن

و زبانم از...

گویا خود را در پای خویش قربانی میکنم

انگار که جلادی شده ام برای خود "گوسفندم"

چرا هنوز صدای قلبم را میشنوم؟

تا حالا باید همه چیز تمام شده باشد!

اتاق شرجی بدی دارد

بوی نا با دود آمیخته!

من کیستم؟

بگذار ببينم تو برايم چه باقي گذاشته اي؟!

بگذار ببينم ردپاهاي تو روي كدام تكه از قلبم باقي نمانده تا از آن سخن بگويم...

اصلا بگذار به دنبال واژه هايي بگردم كه ياد تو را برايم بميرانند...

واژه هايي كه از تو نگويند...

واژه هايي كه ياد تو را بميرانند...

 اما من دیگه قدرت ادامه دادن ندارم.

انگشتام خسته شدن...ذهنم دیگه کشش نداره.خیلی خسته م .خدا میدونه که حس میکنم تا آخر دنیا تنهام...گاهی فکر میکنم به" آرزو"... چه کلمه خیالی و بعیدی !

دلم میخواد....هیچی!دلم هیچی نمیخواد!

امشب به یه مرد تنها که  مجله شو  زیر بغلش لوله کرده بود و داشت بیخیال به ساندویچش گاز میزد و از امتداد خیابون عبور میکرد حسودیم شد .

دم ظهرم دلم میخواست جای اون خروس گنده سفیده بودم که فکر میکنه من فرشته برکت و روزی ام !آخ اگه بدونی چه لذتی از خوردن پنیر میبره!من که دیگه نمیتونم از خوردن چیزی لذت ببرم!

به خدا  قاطی کردم.از همه چیز میترسم....

شاید دلم میخواد مطمئن باشم که دیگه ترسی وجود نداره...دیگه چیزی و کسی رو از دست نمیدم!

دیگه کسی اذیتم نمیکنه ؛بهم گیر نمیده؛زیرابمو نمیزنه!

دیگه اتفاقی نمی افته که دلم بلرزه !

به همین سادگی...چرا در و دیوار میفهمن و عکس العمل نشون میدن و اون هیچ...

چقد دلم میخواد کسی ازم حمایت کنه...همیشه مجبور نباشم به زور و گدایی ...یا به سکوت و بیپناهی...

انگار دارم درد دل میکنم ! یه دوست پریروز به من گفت :خوشبخت!

برای ما...برای ما

بی کس ها"

برای ما که از سرزمینهای دور آمده ایم...

...خیلی دور!

و آنقدر سرد که باورت نمیشود...

و آنقدر برفی که به خواب ندیده ای...

همه چیز فرق میکند!

حتی نوع  "آبی" آسمان...

*

 

+ نوشته شده در  22 Oct 2007ساعت 12:48 PM  توسط MONINI  | 

تا کی باید آرام فقط ببینم

 

این را برای تو مینویسم که صدای مرا شنیدی

ولی

.

.

.

نمی دانم

تورا  در کدامین خطها باید جستجو کنم

نمی دانم

بیا

معنای زنده بودن من ، با تو بودن است

        نزدیک ، دور

                 سیر ، گرسنه 

                             رها ، اسیر

                                            دلتنگ ، شاد

 آن لحظه ای که بی تو سر آید مرا

                                            مباد !

           مفهوم مرگ من

                         در راه سرفرازی تو ، در کنار تو

                                               مفهوم زندگی است

             معنای عشق نیز

                            در سرنوشت من

                                   با تو ، همیشه با تو ، برای تو

                                               زیستن

ساکت مشین

این جسم عزیز مرا که بی روح کردی تکان بده من او را می خواهم

یارم باش.

تا بتوانم همچنان دوستت باشم...به تو قولی دادم به یاد داری

گفتم تا همیشه

اگر من را صد بار دیگر اینچنین و بدتر بشکنی مهم نیست

چون می دانم هنوز باز برمیگردی

 

به کجاها می روی

تنها.....

تو را من به کدامین بردهفروش فروخته ام

که او تو را برده ی خود کرده

نمی توانم

او نمی داند ....او تو را نمی شناسد.... تو فرشته ی منی ..... تو ما خواسته های منی...... تو به کجا ها می روی.... من اينجا مانده ام  نمی توانم

تاب و توان این را ندارم که ببینم

اینکه توسط آن آدم برده فروش عذاب ببینی ............... توفقط روز و شب ضجه بکشی.....و من هر روز بینم لرزش دستانت که آرامش و خانه  ی پناه من است اینچنین

بلرزد

نمی خواهم  دستهایت را که گرمای آنها تا آخرین سلول مغزم را به آتش می کشد اینگونه بلرزد نازنین من به من بگو.

              با

                     من               حرفی                           بزن

                     خودت را راحت کن

                                                                                                      از من نترس

من نزدیکترینت بودم وهستم تو خود گفتی

نازنینم

چگونه می توانم این استرس را در تو ببینم و چیزی نگویم

                                                         ترس جان مرا می خورد هر لحظه و هر دم

بیا تا پروازمان را آغاز کنیم

بیا

بیا

جانان

 

گاهی دیدن سم می شود.

گاهی شنیدن سم می شود.

گاهی خواندن سم می شود.

خیلی اوقات نباید دید، شنید و خواند.

نباید مسموم شد.

پس زنده باد سکوت!؟

عزیزم بیا تا نبینم......وبه تو قول می دهم که ...........سکوت میکنم تا به خاک سپردن آخرین خاکسترهای آرزوهای برباد رفته ام آبرومند باشد.....گریه میکنم با شکوه.....مثل اقیانوس.....بلند و استوار مثل اورست.....

او نمی شنود و نمی داند که ماه خوشبختی همه بی ستاره هاست.......

یک سئوال کوچک می ماند برای پرسیدن از کسی که بی پاسخ ترین سئوال فکر آشفته من است:

چه کار کرد این دل سادم                     که از چشم تو افتادم؟؟؟؟

 

به کجا می روی ....

به کجا می روی ...

صبر کن

صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو

یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو

.

ای کبوتر به کجا ...

قدر دگر صبر بکن

آسمان پای پرت پیر شود بعد برو

 

 رها باش برای لحظه ای از حصار منیت ها .مگر بر تو حرام است کام گرفتن از جام خوبی ها؟ بخروش

وبرقص و بسرای .تنهایی ؛ تنها زیبنده ی ذات اقدس خودش است.

یکتا باش در عین با هم بودنها .هیچ فضیلتی نیست برایت در بهترین بودن در آغوش تنهایی.آفتاب باش و

بتاب .شراره ی آتش و بسوزان. صحرا باش و گل باران شو.ساحل باش و کنار بیا.........

عاشق شو ..عشق ورزیدن خاصه ی ذات توست...

علف هرزه مباش که هر جا روید گرد هر گل پیچد.

شمع یک پروانه باش..گرد روی یک گل بچرخ .

عشق هرزگی نیست..

هزار دل عاشق شو اما عاشق هزار دل مشو...

شیفتگی پنهان دار تا تو را از جام بصیرت ها و معرفت ها نوشند آنگاه لایق انسانیت خواهی شد

مرا به جرم انتشار افکارم مواخذه مکنید که ویرانم ...

ویرانم ...

ویرانم ...

بگذاريد

بگذاريد بگويم

بگويم كه تنهايم                                      بگويم كه خسته ام ...

 

                                                                                 مرا دريابيد...

                كسي نيست كه صداي مرا بشنود؟

                                                                                    كسي نيست كه مرا بفهمد؟

                                                                                                                               كسي نيست كه مرا بخواهد؟

 

آه تو...

           تومرا مي خواهي

تو مرا مي خواني

ولي چگونه ؟ هنگامي كه خويشتن راگم كرده ام

مرا پيدا كن

مرا پيدا كن كه سخت محتاج دستان پر مهر توام

دستي كه سقفي باشد                                      براي امنيت من در لحظه هاي پريشاني ...

درهجوم ساعتها روزها سالها...

خسته ام از خويش

از همه وهمه وهمه

طاقتم نيست براي ادامه

آيا راهي براي گريز از اين توهم رسيدن به سكون وجود دارد؟

 

توبگو من كيستم ؟

عاشقم ؟

گمراهم ؟

بيدارم؟

تو بگو كه سخت محتاج توام

 

اي كه نمي دانم كيستي وكجايي ...

 

تو بگو...

+ نوشته شده در  18 Oct 2007ساعت 8:7 PM  توسط MONINI  | 

تو تکرار بودن نباش

من دلتنگم

می گویند بهار می آید

و من .... هرشب

به امید دیدن شکوفه

چشم می بندم

ونقش چشمان  تو هر صبح

از فاصله ی دور

به من لبخند می زند

.......

من دلتنگم

و امشب دوباره فنجان پشت فنجان خالی می شود

و فالگیر پیر را دعوت می کنم

تا  فال امشبم

نقش چشمان زیبای تو شود

....

من دلتنگم

و تو را آرزو می کنم

و تو از پشت دیوار های فاصله

دستانم را می گیری

و نمنکای دستانت، گونه هایم را تر می کند

....

من دلتنگم

و عقربه روی ساعت می کوبد

دنگ ... دنگ ... دنگ ...

و دلم هوس قدم زدن می کند

و مادرم می گوید، تو دختر نجیبی هستی

و من آرزوی قدم زدنم را پای دیوار دختر بودن دفن می کنم

تا مبادا دل مادرم بشکند

....

من دلتنگم

وتو نوازشم می کنی و می گویی

موسم شادمانی نزدیک است

و من می گویم

دوباره بگو

دوباره و دوباره

تا من در لا به لای کلماتت

محو شوم

....

و من دلتنگم

وبگذار کسی نداند

  که دلم هوای تو را کرده

که دلم هوای خندیدنت را کرده

که دلم هوای چشمان میشی ات را کرده

که دلم هوای ..... بودنت را کرده

 

 نکند مرا به شهر فراموش شدگان ببری، که دل کوچک تنهایی من می گیرد

 

 

 

وای بر تو که برای نگهداشتن او از همه چیزت گذشتی دیوانه

 

با تو هستم

  

                                       ای فراموش شده این طور نیست که پیش میروی خودت را به لحظه ها نسپار 

 

می دانم روزی به خاطر این گناهان چنان ضجه بزنی که همه ی عالم خواهد فهمید که تو چه کردی

 

 

 

دوستش داری

 

 

 

دیوانه او ندارد من نمی دانم برای چه به تو می گوید بمان

 

 

 

                                                                                      بمانی که هر لحظه شاهد مرگ خود باشی

 

می خواهد تو را بس است دیگر دنبالش نرو بگذار او بیاید

بعد از کار دیشب دوباره چه راحت در آغوشش آرام گرفتی

وای بر تو ای شیطان صفت

این همه خط بر تنت کشیدی

که دیگر او را نبینی

پس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

نمی دانم چه باید گفت؟؟؟ 

خط خطي كن مرا  نازنينم تا تمام شوم در پایانی ترین تکرار ِ  این زخم های متعفن شده

خط خطي كن مرا تا تمام شوم که خسته ام از چشم دوختن به افقی که در آن هیچ کورسویی نمی تابد!

تیغ ِنگاه ِ زنان شهر صورتم را زخم می کند و آخرین جام ِ این های و هوی وهم زا، مستی شبانه ام را رقم می زند

خط خطي كن مرا تا تمام شوم ، که مردان شهر، آوازه خوان ِ سرگردانی ام شده اند و  از تقصیر می خوانند و من برایشان مقصر می شوم

که مردان شهر، به بهانه ی نگاهم به چشمانی میشی و لبخندی که دوستش می دارم، خنجر به رویم می کشند و به صفت های بی موصوف دچارم می کنند

خط خطي كن مرا تا تمام شوم بلكه اينگونه بگریزم از اینان که تا به دیروز مرا پرورش دادند و امروز کیسه هایشان را پر از سنگ می کنند و به سنسگار کشیدنم کمرمی بندند برای حرام بودن ِ نطفه ی عشقی که درذهن من بسته شده و هر روز بیشترو بیشتر جان می گیرد

 

خط خطي كن مرا تا تمام شوم و دیگر نباشم در شهر این خاکستری پیکران، که عقیم افتاده این عروس ِ زیبای خزر در وادیِ آزادی و عدالت و از همبستری با آقایان ِ مساوات طلب، آبستن نخواهد شد

خط خطي كن مرا تا تمام شوم و در هاله هاي نبودنم،  و بروم و  لحظه هایم را با خیال مردی پر کنم که شبیه هیچ کس نیست. مردی که زن بودن را برایم آبی نقاشی می کند. مردی که سهم بوسه هایم را آتش دوزخ نمی داند .....  مردی که شاید خیالی بیش نباشد

خط خطي كن مرا تا تمام شوم و بروم و نکبت سایه چشمان خرمایی رنگم که آزادی ِ زنان شهر را به بند می کشد و مردان شهر را گرفتار می کند، از سرِ این شهر کم شود و اندوه بی پناه روزگارِ بند های دخترانه ام را که هیچ گاه حتی آن را نشنیدند از سر بودنشان کم شود

خط خطي كن مرا تا تمام شوم تا بروم و سایه ام هیچ آفتابی را به زنجیر نکشد تا شهر خورشیدِ باورهایشان همیشه بی سایه بماند

 

می دانی ای دختر یا بهتره بگم آششششششششششششششششششششششغال از تو متنفرم چون من غرورت را بخاطر اون آدم شکستی له کردی می خواهی از این به بعد چگونه در این دنیا قدم برداری چگونه دیوانه مجنون خیال پرداز

 

¤¤دیشب¤¤

                  هر چقدر سعی داشتم که بهت فکر نکنم نشد!

                                        احساس میکردم کنارم خوابیدی و داری آرام آرام نفس می کشی!!

حتی گرمای نفست را احساس می کردم

احساس خوبی بود با اینکه امروز خیلی کار داشتم ولی تا خود صبح خواب با من نبود

می دانی چرا 

چون یک لحظه آرامش به من دادی

با اینکه تمام زندگی ام را بردی و لی دیروز خیلی زیبا بود 

                               تو را می خواهم هر لحظه و هر دقیقه

                                                                                  ولی افسوس که تو خود نمی خواهی

                   از من می خواهی بمانم 

                                                                             ولی تو کس دیگری را می خواهی

                     شبهایت دیگر برای من نیست

 

                                                                                   حتی تو به روزهایم رحم نکردی و آنها را با او تقسیم کردی

 

ولی نگران نباش من هستم چون به تو قولی دادم خواهم ماند 

 

                                                                                           عزیزم 

                                                                                                        به من می گویی بمان

                                                                       فقط نمی دانم چرا؟؟؟

سکوت میکنم تا به خاک سپردن آخرین خاکسترهای آرزوهای برباد رفته ام آبرومند باشد.....

گریه میکنم با شکوه.....مثل اقیانوس.....بلند و استوار مثل اورست.....

او نمی شنود و نمی داند که ماه خوشبختی همه بی ستاره هاست.......

یک سئوال کوچک می ماند برای پرسیدن از کسی که بی پاسخ ترین سئوال فکر آشفته من است:

چه کار کرد این دل سادم                     که از چشم تو افتادم؟؟؟؟

 

 

بخاطر تمام غمهایی که بر صورتم نشاندی

می بخشمت

بخاطر دلی که برایم شکستی

بخاطر احساسی که برایم پر پر کردی

می بخشمت بخاطر زخمی که بر وجودم نشاندی

به خاطر نمکی که بر زخمم گذاردی

و می بخشمت بخاطر عشقی که بر قلبم حک کردی

 

 

دلم, مدام برايت تنگ مي شود. خوابت را مي بينم

             اي كاش به همان اندازه اي كه دوري, نزديك بودي!

            اي كاش مرا مي ديدي انتظارم را چشمان خسته ام

            را و شايد آن هنگام باورم مي كردي مرا و عشقم را

           و من ديگر اشك نمي ريختم و تو ديگر اينچنين,

           غريبه نبودي نمي دانم چه بگويم هر آنچه بايد مي گفتم,

           در لا به لاي اشك هايم گم شد سالهاست كه بغض دلم,

          تركيده است سالهاست دچارت شده ام سالهاست مي شناسمت...

 

اول احساسی بود که منو به من شناخت ...
بعد از گذر از لحظه های آشنایی غم های عشق یکی یکی از راه رسیدن ...
اما من عاشقترین بودم و غمها نمی تونست دلیل خوبی برای جدایی من از تو باشه پس موندم ...
دلخوش به اینکه فرهاد وار به شیرینم پابندم ...
اما عشق در تو نبود ...
تو می خواستی بری و چه راحت تصمیمتو عملی کردی ...
بعد از رفتنت من همه چی رو از دست دادم ...
شکستم اما تاب تحمل خرد شدن رو نداشتم وندارم ...
این روزا هوای خودکشی و نیستی منو به خودش مشغول کرده ...
ما که هیچی نداشتیم عشق بود که اون هم جز غم حاصلی نداشت ...
حالا که من مغرور رو شکستی منو به خودم بگذار که خسته ام و سیاه پوش ...
بخت سیاهم تا ابد سیاه می مونه .

 

همـــــــــــــيشه نزديکـم بـــاش .......

هميشه نزديکم باش ،ميخواهم تو را در قلبم داشته باشم.

ميخواهم بوسه ي عشق را بر لبانت بنشانم و تو را در

آغوش کشم .

ميخواهم دستانت را حفاظي برايم قرار دهي تا از شر

نامردي ها و پليدي ها و بي معرفتي ها به دور باشم.

ميخواهم آنقدر به من نزديک شوي که از حرارت عشقت دل

سرمازده ي من روشني بگيرد .

و

در آخر

 

 

 

+ نوشته شده در  15 Oct 2007ساعت 6:42 PM  توسط MONINI  | 

دلم نه لرزید نه شکست

وقتی که پشت کردی

وقتی که از رفتن گفتی

یا حتی وقتی که رفتی

دلم نه لرزید  نه شکست

همراهت بود وقتی که رفتی

چه کمکی از دست من بر می آید

وقتی که خودم در کوچه انتظار سالهاست که منتظرم

چه کمکی از دست من بر می آید

وقتی خودم مانده ام در این ساعتها و دقایق تنهای تنها

چه کمکی از دست من بر می آید

وقتی خودم سرگردان بودنم

اصلا تو خودت بگو چه کمکی از دستت بر می آید؟!

هر چه سعی می کنم که نباشم نمی شود

هر چه تلاش برای ننوشتنم بی فایده است

انگار که باید نوشت

از تو از خاطرات فراموش شده

از عشق از نفرت از مرگ و از هستی

هر چه تلاش برای نبودنت نیز راه به جایی نمی برد

انگار که همیشه حاضری

اگر که نه همزادت برای عذابم خواهد آمد

سخت است درد خود رااز ديگران شنيدن

از عاشقي نگفتن از عشق دل بريدن

سخت است از پرستو پرواز  را گرفتن

يک تکه از جهان را بر دوش خود کشيدن

سخت است از ستاره با نور ماه گفتن

از پود دل گسستن در تار دل تنيدن

سخت است با شقايق از کوچ لاله گفتن

با لاله ها نشستن با قاصدک پريدن

سخت است مهرباني از اشنا نديدن
                
سخت است مهرباني از اشنا نديدن

سخت است .............................

+ نوشته شده در  6 Oct 2007ساعت 10:34 AM  توسط MONINI  |